X
تبلیغات
˙·٠•●♥ღ کلبه تنهایی من ღ♥●•٠·˙
چه زیباست خیالی که تو را از آن همه فاصله می آورد به کلبه ی تنهایی ام


ماه من خیالت را میفرستی در میان رویاهایم که چه شود.. ؟


نبودنت را به رخم بکشد.


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم فروردین 1393ساعت 21:4  توسط آشنا  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم فروردین 1393ساعت 23:0  توسط آشنا  | 

وجودت" را  "بر"  ماندگارترین" ستون خوبی ها" می نگارم" تا بدانی "یادت"  همیشه  عزیز   است

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم فروردین 1393ساعت 18:54  توسط آشنا  | 


عزیز کرده شعرهایم..



قحطی عشق اگر بیاید ..نه هفت سال هفتصد سال در سیلوی قلبم



 پنهانت میکنم



بگو کنعانیان منتظر نباشند تقسیم شدنی نیستی....



حتی اگر یعقوب بیاید




بعضیااااااااا فکر میکنن با


 خیلیااااااااام ...


خیلیااااااااام فکر میکنن با


 بعضیااااااااام ...



قشنگیش اینکه من موندم و



 تنهاییااااااااام ...



*


من از چشمانت می نویسم


تو هر طورکه آرامت میکند آنرا بخوان


من تنها برای تو می نویسم


تو تنها آنرا بخوان


من از روز دیدار با قد خمیده می نویسم


تو تا روز مرگم، دوستت دارم آنرا بخوان


+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1392ساعت 8:43  توسط آشنا  | 



 

راستی خدا

 

دلم هوای دیروز را کرده


 

 هوای   روزهای   کودکی   را

 

دلم  می خواهد مثل  دیروز   قاصدکی    بردارم


 

آرزوهایم   را   به   دستش   بسپارم تا    برای   تو    بیاورد

 

دلم می خواهد    دفتر     مشقم   را      باز کنم   و    دوباره     تمرین      کنم


 

الفبای    زندگی    را

 

می خواهم     خط     خطی      کنم تمام آن     روزهایی        که    دل شکستم



   و     دلم  را    شکستند

 

دلم    می خواهد   این     بار    اگر معلم گفت    در   دفتر       نقاشی تان


 

هر    چه می خواهید     بکشید

 

این     بار   تنها    و  تنها    نردبانی      بکشم      به  سوی    تو


 

دلم   می خواهد     این     بار    اگر گلی    را     دیدم


 

آن    را      نچینم

 

دلم   می خواهد

 

می شود      باز   هم کودک      شد؟؟

 

راستی خدا!


`、、ヽ ヽ `、ヽ、ヽ 、ヽ 、ヽ`、、ヽ ヽ `、ヽ、ヽ 
ヽ`、`、 داره بارون میبارهヽ、ヽ``、、、 `、、ヽ`、、ヽ、ヽ`、ヽ、 ヽ``、、`、、ヽ、ヽ ヽ `、ヽ、ヽاما چه فایده داره،``、、`、、ヽ、ヽ ヽ `、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽ、 `、、ヽ、ヽ ヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽ、ヽ ヽ、ヽ、وقتی تورو ندارمヽ ヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽ、ヽ ヽ 、ヽ 、ヽ`、、ヽ ヽ `、ヽ、ヽ 、ヽ``、ヽ、ヽ``、、 `、、که بشینی کنارم 、ヽ`、ヽ`、ヽ ヽ`、ヽ、 、ヽ`、ヽ、ヽ` `、、`、、ヽ`、`、、ヽ`、ヽ 、ヽ`、ヽ 、چشامو باز میبندمヽ ヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽ、ヽ``、、` ` 、ヽ 、ヽ、、ヽ ヽ `、ヽ、ヽ 、`به گریه هام میخندم、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽ `、ヽヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽヽ`、ヽ、ヽ、ヽ `、ヽヽ、ヽتو رو صدا میزنم`、ヽヽ`、 ヽ、ヽ、ヽ`、ヽヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽ `、ヽヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽヽ `、ヽヽ、ヽ`、ヽヽ`、ヽ、`、ヽヽ、شاید بیای دیدنمヽ`、ヽヽ`、ヽ、ヽ、 、ヽ 、ヽ`、、ヽ ヽ `、ヽ、ヽ ヽ 、ヽ 、ヽ`、ヽ ヽ `、ヽ、ヽ `ヽ یه عکس یادگاری که خودتم نداری`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽヽ`、ヽ、ヽ、ヽ `、ヽ 、ヽ 、ヽ`、、ヽ ヽ `、ヽ、ヽ ヽ`、ヽ、ヽ、شده رفیق شبهامヽ`、ヽヽ`、ヽ、ヽ、 ヽ`、ヽヽ` 、ヽ 、ヽ`、、ヽ ヽ `、ヽ、ヽ 、ヽ 、ヽ`、、ヽ ヽ`、ヽ、ヽ 、ヽ、ヽ、ヽ`、میگیرمش روبه روم `、ヽヽ`、ヽ、ヽ `、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽヽ`、ヽ、ヽ、ヽ ヽヽ`وقتی که خیلی تنهام、ヽヽ 、ヽ 、ヽ`、、ヽ ヽ `、ヽ、ヽ

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1392ساعت 19:16  توسط آشنا  | 




رفیق من

 سنگ صبور غم هام 

به دیدنم بیا

 که خیلی تنهام

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1392ساعت 20:57  توسط آشنا  | 

من از "منی"که همیشه دلتنگ


توست متنفرم..


من از" خودم" متنفرم....





می گویند دلتنگت نباشم؛


انگاربه آب بگویند؛خیس نباش...!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1392ساعت 18:54  توسط آشنا  | 


وقتی چشمانم را روی هم می گذارم… خواب مرا نمی برد… تو را می آورد!!! از میان

فرسنگ ها … فاصـــــــــــــــــــــــــــــــــــله

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392ساعت 20:54  توسط آشنا  | 

بودن یا نبودن

فقط به عشق بستگی دارد
ولنتاین مبارک


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392ساعت 20:13  توسط آشنا  | 


پرسه زدن در خیالت! زیباترین نیاز من است...!


هوایم باش.. تا نفسم نگیرد.


+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1392ساعت 21:15  توسط آشنا  | 


حال مرا کسی درک می کند
که در سراشیبی ترین نقطه ی این شهر
به یاد کسی افتاده باشد
کسی شبیه تو
که تا دست هایت را باز می کردی
خطوط این جاده مرا به آغوشت می رساند

این سال ها اما
از تمام خیابان ها
جواب سربالا شنیده ام

می ترسم
از مسیرهایی که منحرفت کرده اند
و دوراهی هایی
که در یکی بود و یکی نبود
مرا به پایان هیچ قصه ای نمی رسانند

می ترسم و
حال مرا
تنها کلاغی درک می کند
که هیچ وقت به خانه اش نخواهد رسید .

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1392ساعت 22:28  توسط آشنا  | 


حافظه ی آدم های غمگین


قویــست ..



می دانند کجایِ کدام خیابان


آن روز


" مُــردند "

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1392ساعت 23:28  توسط آشنا  | 


گویند خدا همیشه با ماست ...


ای غم 


ترسم تو خدائی ؟!!


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392ساعت 20:35  توسط آشنا  | 


دنیا...

کمی آرام باش...

زخم های بدی بر دلم میزنی...

حواست باشد...

دوباره چسب خورده ترین قسمت سینه ام را شکستی...


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1392ساعت 9:45  توسط آشنا  | 


باز هم صبح در خیالم آغوش تو بود؛


بوی حضورت اینجا بود و تو نیز درگوشه ای دیگر جدا از منو درخیال من؛چشمانم را گشودم


 خیال بودنت را نرم بوسیدم تا پرپرنشود ودر حس حضورت نجواکردم.


+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1392ساعت 10:48  توسط آشنا  | 


قایق کوچک و دنج دلم را که یادت هست ای دوست؛آهای باتوام.تویی که تنها مسافرش بودی؛قصد سفرکردی و بخیالت ازدیده میروی,نه ازدل؛درستی خیالت بجای خود؛اما فکردل من ,فکراین قایق نبودی که الوارش خیس خورد درمیان این همه انتظار ودلتنگی؛دیربرمیگردی دیراست چون تاآن وقت تمام تکه هایش درانبوه حسرت ها خفه شده


+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1392ساعت 10:6  توسط آشنا  | 


ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ خوبی ؟!

تو ﺑﺨﻮﺍﻥ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ

ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﺑﻪ ﯾﺎﺩﺕ ﻫﺴﺘﻢ

تو ﺑﺨﻮﺍﻥ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ

ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﺣﺎﻝ ﻭ ﺭﻭﺯﺕ ﭼﻄﻮﺭ ﺍﺳﺖ ؟

تو ﺑﺨﻮﺍﻥ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ

ﺗﻮ ﺍﺻﻼ ﻫﺮﭼﻪ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ

ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ

ﻣﻦ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺯﻭﺩ ﺑﻪ ﺯﻭﺩ

ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺗﻨﮓ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ

ﺍﺻﻼ ﺗﺎ ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺭﻭﯾﺖ ﺑﺮﻣﯽ ﮔﺮﺩﺍﻧﻢ

ﺍﺯ ﺁﻥ ﻧﻘﻄﻪ ﯼ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ

تا دوباره بیایی

حتی وقتی بی تفاوتی نسبت به من

ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺗﻨﮓ می شود

ﻣﻦ ﺩﺭ ﺟﻤﻊ ﻫﺎﯼِ ﺁﺷﻨﺎ ﻫﻢ

ﺩﻟﻢ تنها ﺑﺮﺍﯼِ ﺗﻮ ﺗﻨﮓ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ

ﺁﺥ ! ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ؟ ﻫﻤﻪ ﺍﺵ ﺷﺪ

ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ

ﺁﺧﺮ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ

...ﻫﻤﯿﻦ ﺣﺎﻻااا ﺩﻟﻢ خیلی ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ


+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1392ساعت 18:0  توسط آشنا  | 


دلم اندازه حجم قفس تنگ است.


+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1392ساعت 20:55  توسط آشنا  | 


مرا با خیالت تنها نگذار


اصلا به تو نرفته است


مهربان نیست


آزارم میدهد


دلم خودت را میخواهد!


+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1392ساعت 21:4  توسط آشنا  | 

آشنای  من:

به کلبه تناهاییم بیا ...

 نترس...

 فانوس خیالی هست...

 روشن می کند

 یک امشبمان را...



+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1392ساعت 15:44  توسط آشنا  | 


غصه هایت را با"ق" بنویس تا هیجگاه باورشان نکنی....



+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1392ساعت 22:30  توسط آشنا  | 


خداﻳـــــــــــــﺎ ...

ﺁﻏﻮﺷت ﺭﺍ ﺍﻣﺸب ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯽ בﻫـــــﮯ ؟



ﺑﺮﺍﯼِ ﮔﻔﺘـــن ﭼﯿﺰﮮ ﻧــבﺍﺭﻡ



ﺍﻣﺎ ﺑﺮﺍﯼِ ﺷﻨﻔﺘﻦِ ﺣﺮﻓﻬﺎﮮ ﺗﻮ ﮔﻮﺵ ﺑﺴﯿﺎﺭ . . .

ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻣﻦ ﺑﻐﺾ ﮐﻨﻤـــ...



ﺗﻮ ﺑﮕﻮﯾــﮯ : ﻣﮕﺮ ﺧدﺍیت ﻧﺒﺎﺷــב ﮐﻪ ﺗﻮ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧه ﺑﻐﺾ

 ﮐﻨــﮯ. . .



ﻣﯽ ﺷﻮב ﻣﻦ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﺧدﺍﯾﺎ ؟



ﺗﻮ ﺑﮕﻮﯾــــﮯ: ﺟﺎﻥِ ﺩﻝ . . .



ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺑﯿﺎﯾــــﮯ؟





آه باران!


قرار بود مهمانی بیاید...


مهمانی که نه غریبه است


و نه آشنا...


مهمانی به رنگ اشک


مهمانی به رنگ آه...


که میگفت, معنایی برای تنهائی یافته است


که میتوان با آن, حتی ده ها کوچه تنهائی


و خلوت و اشک و آه را یکجا هضم کرد...


معنایی بدون مرز


معنایی بدون تاریکی...


و من


هم اکنون, در انتظار اویم...


اما نیامد...


و این, شاید قصه ای دیگر است


برای ده سال دیگر...


آه باران!!


چگونه اینهمه نعمت را توان شکر خواهم داشت؟


نمیدانم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1392ساعت 20:49  توسط آشنا  | 


و می تپد قلبم برای تو که یادت همدم لحظه لحظه های من است.
و با هر تپش بی تاب تر برای دیدار تو می شوم.




+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392ساعت 10:37  توسط آشنا  | 




دیروز و فردا هر دو نامردند,
دیروز با خاطراتش و...
فردا با وعده هایش...
مرا فریب دادند,
تا,
نفهمم امروز چگونه گذشت...


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392ساعت 22:58  توسط آشنا  | 


شعرهایم بوی تنهایی گرفته اند

من عطر تو را میخواهم 

تا معطر کنم دنیای دفترو قلمو نوشته هایم را


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392ساعت 20:4  توسط آشنا  | 


دل سوختن؟

رسم عاشقی اين نيست که تک و تنها بسوزی و ديگر نمانی، ... کاش می دانستيم که زودتر از ما، عشق ماست که برای دوری ما می سوزد و می سازد... کاش می فهميديم که قدر بودن، قدر عاشقی، قدر عشق چيست و چقدر است، کاش بيراه نمی رفتيم و می مانديم چون روز اول، عاشق، عاشق، ...


بازی با کلمات قشنگ است، بازيگری حرفه ای می خواهد، اما، قسم ، که حقيقت عشق، وجود هرگونه بازی و بازيسازی را بی نياز از دروغ و نيرنگ می سازد...

نمی دانم! بلد نيستم! من نمی دانم دل سوختن برای چيست؟ مرا سوختنی نباشد جز برای عشقم، برای او، برای بودن با او و دور ماندن از او، می سوزم، آری، اما نه به درد اين بازيگر قهار و خوشرنگ زندگی، نه به سختی و دل تنگی نمادين اين دنيای پوشالي...

آری می سوزم، از درد دور بودن و عاشقی، از غم اشک و سردی، می سوزم، اما نمی دانم چرا؟ ... خودی برايم ديگر نمانده است، نمی خواهم، خودی را که ز عشقم دور می سازد نمی خواهم، می سوزانمش، آری، می سوزانمش هر دل و هر نگاهی که مرا دور سازد از عشقم،

و می بوسم، می بويم، می جويم دلی را، دستی را، سخنی را، نگاهی را، هر نسيم و بادی را که وجودم را به او و عشقم نزديک سازد،

من بنده عشقم، بنده عاشقی...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1392ساعت 9:44  توسط آشنا  | 


دوست دارم کلبه تنهاییمان یک پنجره داشته باشد

 ...برای باهــم دیدن...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1392ساعت 21:56  توسط آشنا  | 

بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است‌.


و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش بيني نمي كرد.


و خاصيت عشق اين است‌.


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1392ساعت 19:36  توسط آشنا  | 

رفیق من سنگ صبور غمهام، به دیدنم بیا که خیلی تنهام 
هیشکی نمیفهمه چه حالی دارم، چه دنیای رو به زوالی دارم 
مجنونم و دلزده از لیلیا، خیلی دلم گرفته از خیلیا 
نمونده از جوونیام نشونی، پیر شدم پیر تو ای جوونی 

تنهای بی سنگ صبور، خونه ی سرد و سوت و کور 
توی شبات ستاره نیست، موندی و راه چاره نیست 
اگرچه هیچکس نیومد، سری به تنهاییت نزد 
اما تو کوه درد باش، طاقت بیار و مرد باش 

اگر بیای همونجوری که بودی، کم میارن حسودا از حسودی 
صدای سازم همه جا پر شده، هرکی شنیدده از خودش بیخوده 
اما خودم پرشدم از گلایه، هیچی برام نمونده جز یه سایه 
سایه ای که خالی از عشق و امید، همیشه محتاجه به نور خورشید 

تنهای بی سنگ صبور، خونه ی سرد و سوت و کور 
توی شبات ستاره نیست، موندی و راه چاره نیست 
اگرچه هیچکس نیومد، سری به تنهاییت نزد 
اما تو کوه درد باش، طاقت بیار و مرد باش

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1392ساعت 17:18  توسط آشنا  | 


هوا آرام
شب خاموش

راه ِآسمان ها باز

خيالم

چون کبوترهاي وحشي مي کند پرواز

رَوَد آنجا

که مي بافند کولي هاي جادو، گيسوي شب را

تنم را

از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت

برايت شعر خواهم خواند

برايم شعر خواهي خواند

تبسم هاي شيرين تورا با بوسه خواهم چيد

وگر بختم کند ياري

در آغوش تو

اي افسوس

سياهي تار مي بندد

چراغ ِماه

لرزان از نسيم سرد پاييز است

هوا آرام

شب خاموش

راه آسمان ها باز

زمان

در بستر شب خواب و بيدار است




نميدونم که چی شد يهو شدی عزيزم ..

                   تا به خودم اومدم ديدم برات ميميرم ..

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1392ساعت 11:18  توسط آشنا  |