چه زیباست خیالی که تو را از آن همه فاصله می آورد به کلبه ی تنهایی ام
در فنجان خالی میشوم شبیه عابران خسته مرا قورت میدهی و من راه

قلبت را پیش میگیرم در قهوه ای که به رگهایت جاری است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مهر 1393ساعت 19:47  توسط آشنا  | 

 

آنقدر جای تو خالیست


که هیچ گزینه ای آن را پر نمیکند حتی تمام موارد . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم شهریور 1393ساعت 19:13  توسط آشنا  | 

از مرداد ماه 1392 تا مرداد ماه 1393

 

باز هم ساعت و زمان با سرعت بی وقفه اش

 

من رو غافلگیر کرد

 

http://s4.picofile.com/file/7850284301/597610sxgnoj7qaw.gif          یک سال از ورودم به دنیای         http://s4.picofile.com/file/7850284301/597610sxgnoj7qaw.gif

حرف ها و نوشته هایم گذشت

 

خوشحالم از اینکه دوستای خوبی

که منو پا به پای نوشته هام

˙·٠•●♥ღ کلبه تنهایی من ღ♥●•٠·˙

همراهی کردند پیدا کردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393ساعت 18:4  توسط آشنا  | 

 

کیستی که من


این گونه


به اعتماد

 

نام خود رابا تو می گویم،

 

کلید قلبم را


در دستت می گذارم،

 

نان شادی ام را


با تو قسمت می کنم،

 

به کنارت می نشینم و بر زانوی تو


این چنین آرام


به خواب می روم؟

 

کیستی که من


این گونه به جد
                       

در دیار رویاهای خویش
 

با تو درنگ می کنم؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393ساعت 17:37  توسط آشنا  | 

 

اینجا هیچ ملالی نیست!

اینجا هیچ حس و حالی نیست!


حتی سوالی نیست!


دفتر شعر هایم ...


پرازخالیِ بی خط و خالی نیست !


اینجا اما فقط تنهایی...


البته گاهیُ و گَه گاهیُ و غم هایی...


غم هاییُ و یک آهی!


این آخری خودش آمد!


مثل تو


یکباره...


رها


از من!


کاش دامنت را نگیرد...


یکباره.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مرداد 1393ساعت 19:56  توسط آشنا  | 

 

خداوندا

دنياي آشفته ي درونم را که تنها از نگاه تو پيداست،

 

با لالايي مهربان خود ، آرام کن

 

تا وجود داشتن و بودن را به زيبايي احساس کنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم خرداد 1393ساعت 21:40  توسط آشنا  | 

هیس ...

حواس تنهایی ام را ...

با خاطرات

با تو بودن

پرت کرده ام...بگو کسی حرف نزند ...


بگذار ..

لحظه ای ارام بگیرم ...


+ نوشته شده در  شنبه بیستم اردیبهشت 1393ساعت 17:44  توسط آشنا  | 


ماه من خیالت را میفرستی در میان رویاهایم که چه شود.. ؟


نبودنت را به رخم بکشد.


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم فروردین 1393ساعت 21:4  توسط آشنا  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم فروردین 1393ساعت 23:0  توسط آشنا  | 

وجودت" را  "بر"  ماندگارترین" ستون خوبی ها" می نگارم" تا بدانی "یادت"  همیشه  عزیز   است

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم فروردین 1393ساعت 18:54  توسط آشنا  | 


عزیز کرده شعرهایم..



قحطی عشق اگر بیاید ..نه هفت سال هفتصد سال در سیلوی قلبم



 پنهانت میکنم



بگو کنعانیان منتظر نباشند تقسیم شدنی نیستی....



حتی اگر یعقوب بیاید




بعضیااااااااا فکر میکنن با


 خیلیااااااااام ...


خیلیااااااااام فکر میکنن با


 بعضیااااااااام ...



قشنگیش اینکه من موندم و



 تنهاییااااااااام ...



*


من از چشمانت می نویسم


تو هر طورکه آرامت میکند آنرا بخوان


من تنها برای تو می نویسم


تو تنها آنرا بخوان


من از روز دیدار با قد خمیده می نویسم


تو تا روز مرگم، دوستت دارم آنرا بخوان


+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1392ساعت 8:43  توسط آشنا  | 



 

راستی خدا

 

دلم هوای دیروز را کرده


 

 هوای   روزهای   کودکی   را

 

دلم  می خواهد مثل  دیروز   قاصدکی    بردارم


 

آرزوهایم   را   به   دستش   بسپارم تا    برای   تو    بیاورد

 

دلم می خواهد    دفتر     مشقم   را      باز کنم   و    دوباره     تمرین      کنم


 

الفبای    زندگی    را

 

می خواهم     خط     خطی      کنم تمام آن     روزهایی        که    دل شکستم



   و     دلم  را    شکستند

 

دلم    می خواهد   این     بار    اگر معلم گفت    در   دفتر       نقاشی تان


 

هر    چه می خواهید     بکشید

 

این     بار   تنها    و  تنها    نردبانی      بکشم      به  سوی    تو


 

دلم   می خواهد     این     بار    اگر گلی    را     دیدم


 

آن    را      نچینم

 

دلم   می خواهد

 

می شود      باز   هم کودک      شد؟؟

 

راستی خدا!


`、、ヽ ヽ `、ヽ、ヽ 、ヽ 、ヽ`、、ヽ ヽ `、ヽ、ヽ 
ヽ`、`、 داره بارون میبارهヽ、ヽ``、、、 `、、ヽ`、、ヽ、ヽ`、ヽ、 ヽ``、、`、、ヽ、ヽ ヽ `、ヽ、ヽاما چه فایده داره،``、、`、、ヽ、ヽ ヽ `、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽ、 `、、ヽ、ヽ ヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽ、ヽ ヽ、ヽ、وقتی تورو ندارمヽ ヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽ、ヽ ヽ 、ヽ 、ヽ`、、ヽ ヽ `、ヽ、ヽ 、ヽ``、ヽ、ヽ``、、 `、、که بشینی کنارم 、ヽ`、ヽ`、ヽ ヽ`、ヽ、 、ヽ`、ヽ、ヽ` `、、`、、ヽ`、`、、ヽ`、ヽ 、ヽ`、ヽ 、چشامو باز میبندمヽ ヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽ、ヽ``、、` ` 、ヽ 、ヽ、、ヽ ヽ `、ヽ、ヽ 、`به گریه هام میخندم、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽ `、ヽヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽヽ`、ヽ、ヽ、ヽ `、ヽヽ、ヽتو رو صدا میزنم`、ヽヽ`、 ヽ、ヽ、ヽ`、ヽヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽ `、ヽヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽヽ `、ヽヽ、ヽ`、ヽヽ`、ヽ、`、ヽヽ、شاید بیای دیدنمヽ`、ヽヽ`、ヽ、ヽ、 、ヽ 、ヽ`、、ヽ ヽ `、ヽ、ヽ ヽ 、ヽ 、ヽ`、ヽ ヽ `、ヽ、ヽ `ヽ یه عکس یادگاری که خودتم نداری`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽヽ`、ヽ、ヽ、ヽ `、ヽ 、ヽ 、ヽ`、、ヽ ヽ `、ヽ、ヽ ヽ`、ヽ、ヽ、شده رفیق شبهامヽ`、ヽヽ`、ヽ、ヽ、 ヽ`、ヽヽ` 、ヽ 、ヽ`、、ヽ ヽ `、ヽ、ヽ 、ヽ 、ヽ`、、ヽ ヽ`、ヽ、ヽ 、ヽ、ヽ、ヽ`、میگیرمش روبه روم `、ヽヽ`、ヽ、ヽ `、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽヽ`、ヽ、ヽ、ヽ ヽヽ`وقتی که خیلی تنهام、ヽヽ 、ヽ 、ヽ`、、ヽ ヽ `、ヽ、ヽ

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1392ساعت 19:16  توسط آشنا  | 




رفیق من

 سنگ صبور غم هام 

به دیدنم بیا

 که خیلی تنهام

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1392ساعت 20:57  توسط آشنا  | 

من از "منی"که همیشه دلتنگ


توست متنفرم..


من از" خودم" متنفرم....





می گویند دلتنگت نباشم؛


انگاربه آب بگویند؛خیس نباش...!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1392ساعت 18:54  توسط آشنا  | 


وقتی چشمانم را روی هم می گذارم… خواب مرا نمی برد… تو را می آورد!!! از میان

فرسنگ ها … فاصـــــــــــــــــــــــــــــــــــله

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392ساعت 20:54  توسط آشنا  | 

بودن یا نبودن

فقط به عشق بستگی دارد
ولنتاین مبارک


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392ساعت 20:13  توسط آشنا  | 


پرسه زدن در خیالت! زیباترین نیاز من است...!


هوایم باش.. تا نفسم نگیرد.


+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1392ساعت 21:15  توسط آشنا  | 


حال مرا کسی درک می کند
که در سراشیبی ترین نقطه ی این شهر
به یاد کسی افتاده باشد
کسی شبیه تو
که تا دست هایت را باز می کردی
خطوط این جاده مرا به آغوشت می رساند

این سال ها اما
از تمام خیابان ها
جواب سربالا شنیده ام

می ترسم
از مسیرهایی که منحرفت کرده اند
و دوراهی هایی
که در یکی بود و یکی نبود
مرا به پایان هیچ قصه ای نمی رسانند

می ترسم و
حال مرا
تنها کلاغی درک می کند
که هیچ وقت به خانه اش نخواهد رسید .

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1392ساعت 22:28  توسط آشنا  | 


حافظه ی آدم های غمگین


قویــست ..



می دانند کجایِ کدام خیابان


آن روز


" مُــردند "

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1392ساعت 23:28  توسط آشنا  | 


گویند خدا همیشه با ماست ...


ای غم 


ترسم تو خدائی ؟!!


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392ساعت 20:35  توسط آشنا  | 


دنیا...

کمی آرام باش...

زخم های بدی بر دلم میزنی...

حواست باشد...

دوباره چسب خورده ترین قسمت سینه ام را شکستی...


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1392ساعت 9:45  توسط آشنا  | 


باز هم صبح در خیالم آغوش تو بود؛


بوی حضورت اینجا بود و تو نیز درگوشه ای دیگر جدا از منو درخیال من؛چشمانم را گشودم


 خیال بودنت را نرم بوسیدم تا پرپرنشود ودر حس حضورت نجواکردم.


+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1392ساعت 10:48  توسط آشنا  | 


قایق کوچک و دنج دلم را که یادت هست ای دوست؛آهای باتوام.تویی که تنها مسافرش بودی؛قصد سفرکردی و بخیالت ازدیده میروی,نه ازدل؛درستی خیالت بجای خود؛اما فکردل من ,فکراین قایق نبودی که الوارش خیس خورد درمیان این همه انتظار ودلتنگی؛دیربرمیگردی دیراست چون تاآن وقت تمام تکه هایش درانبوه حسرت ها خفه شده


+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1392ساعت 10:6  توسط آشنا  | 


ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ خوبی ؟!

تو ﺑﺨﻮﺍﻥ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ

ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﺑﻪ ﯾﺎﺩﺕ ﻫﺴﺘﻢ

تو ﺑﺨﻮﺍﻥ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ

ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﺣﺎﻝ ﻭ ﺭﻭﺯﺕ ﭼﻄﻮﺭ ﺍﺳﺖ ؟

تو ﺑﺨﻮﺍﻥ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ

ﺗﻮ ﺍﺻﻼ ﻫﺮﭼﻪ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ

ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ

ﻣﻦ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺯﻭﺩ ﺑﻪ ﺯﻭﺩ

ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺗﻨﮓ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ

ﺍﺻﻼ ﺗﺎ ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺭﻭﯾﺖ ﺑﺮﻣﯽ ﮔﺮﺩﺍﻧﻢ

ﺍﺯ ﺁﻥ ﻧﻘﻄﻪ ﯼ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ

تا دوباره بیایی

حتی وقتی بی تفاوتی نسبت به من

ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺗﻨﮓ می شود

ﻣﻦ ﺩﺭ ﺟﻤﻊ ﻫﺎﯼِ ﺁﺷﻨﺎ ﻫﻢ

ﺩﻟﻢ تنها ﺑﺮﺍﯼِ ﺗﻮ ﺗﻨﮓ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ

ﺁﺥ ! ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ؟ ﻫﻤﻪ ﺍﺵ ﺷﺪ

ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ

ﺁﺧﺮ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ

...ﻫﻤﯿﻦ ﺣﺎﻻااا ﺩﻟﻢ خیلی ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ


+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1392ساعت 18:0  توسط آشنا  | 


دلم اندازه حجم قفس تنگ است.


+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1392ساعت 20:55  توسط آشنا  | 


مرا با خیالت تنها نگذار


اصلا به تو نرفته است


مهربان نیست


آزارم میدهد


دلم خودت را میخواهد!


+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1392ساعت 21:4  توسط آشنا  | 

آشنای  من:

به کلبه تناهاییم بیا ...

 نترس...

 فانوس خیالی هست...

 روشن می کند

 یک امشبمان را...



+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1392ساعت 15:44  توسط آشنا  | 


غصه هایت را با"ق" بنویس تا هیجگاه باورشان نکنی....



+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1392ساعت 22:30  توسط آشنا  | 


خداﻳـــــــــــــﺎ ...

ﺁﻏﻮﺷت ﺭﺍ ﺍﻣﺸب ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯽ בﻫـــــﮯ ؟



ﺑﺮﺍﯼِ ﮔﻔﺘـــن ﭼﯿﺰﮮ ﻧــבﺍﺭﻡ



ﺍﻣﺎ ﺑﺮﺍﯼِ ﺷﻨﻔﺘﻦِ ﺣﺮﻓﻬﺎﮮ ﺗﻮ ﮔﻮﺵ ﺑﺴﯿﺎﺭ . . .

ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻣﻦ ﺑﻐﺾ ﮐﻨﻤـــ...



ﺗﻮ ﺑﮕﻮﯾــﮯ : ﻣﮕﺮ ﺧدﺍیت ﻧﺒﺎﺷــב ﮐﻪ ﺗﻮ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧه ﺑﻐﺾ

 ﮐﻨــﮯ. . .



ﻣﯽ ﺷﻮב ﻣﻦ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﺧدﺍﯾﺎ ؟



ﺗﻮ ﺑﮕﻮﯾــــﮯ: ﺟﺎﻥِ ﺩﻝ . . .



ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺑﯿﺎﯾــــﮯ؟





آه باران!


قرار بود مهمانی بیاید...


مهمانی که نه غریبه است


و نه آشنا...


مهمانی به رنگ اشک


مهمانی به رنگ آه...


که میگفت, معنایی برای تنهائی یافته است


که میتوان با آن, حتی ده ها کوچه تنهائی


و خلوت و اشک و آه را یکجا هضم کرد...


معنایی بدون مرز


معنایی بدون تاریکی...


و من


هم اکنون, در انتظار اویم...


اما نیامد...


و این, شاید قصه ای دیگر است


برای ده سال دیگر...


آه باران!!


چگونه اینهمه نعمت را توان شکر خواهم داشت؟


نمیدانم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1392ساعت 20:49  توسط آشنا  | 


و می تپد قلبم برای تو که یادت همدم لحظه لحظه های من است.
و با هر تپش بی تاب تر برای دیدار تو می شوم.




+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392ساعت 10:37  توسط آشنا  |